پروازت چقدر طولاني شد.گفتي ميروي ان سوي پاييز كوچه ها تا براي گنجشك ها
ياواره لانه بسازي.گفتي مي روي تا نگذاري اشك سپيد زمستان خواب هاي نقره
اي پرنده ها را به هم بريزد.
ميخواستي منتظر بماني تا لبخند گل هاي وا نشده را بچيني و برايم هديه
بياوري......................اما نميدانم چرا به سمت پنجره ي پرسه هاي غروب باز
نگشتي .
شايد زخمي شدي ان سوي دلتنگي .
شايد خواستي قفس طلايي ات را ببخشي به قناري ان طرف باغ
نميدانم ............شايد دلت گرفت كنج اين شب زدگي.

نوشته شده توسط سميه- مریم در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:46
لينک